ذبيح الله صفا

1207

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* نه خبر ز راز دارم نه خبر ز رازداران * من مست را چه پرسى ز كلام هوشياران بفراز چرخ توسن شده‌ام سوار از آن‌رو * كه پياده در ركابت نروند خرسواران چو تو پرده برنگيرى چه شب و چه روز روشن * چو تو در چمن نيايى چه خزان و چه بهاران بشكفت گل و ليكن تو ز خواب برنجستى * نه ز آه سينهء من نه ز نالهء هزاران فگنند روز محشر تن باد را بزندان * كه مباد پرده خيزد ز جمال شرمساران نفسى بيك قرارم نگذاشت عمر گويى * من و زيبقيم هر دو ز نژاد بيقراران ز ازل نصيب هركس شده حالتى و جايى * تو و بوستان و بلبل من و كبك و كوهساران نروند آشنايان ز دلم برون اگرچه * بفراق آشنايان بگذشت روزگاران برسم چو حاذق آخر بمراد خويش روزى * كه جهاندم اسب همت ز قفاى شهسواران * باز اى دل شوريده تمناى كه دارى * حيران كه گشتى و تماشاى كه دارى در حلقهء زلفش مه و خورشيد ببندند * در دام كه افتادى و سوداى كه دارى سودى سر خود در قدم يار همه عمر * باز اين سر فرسوده ته پاى كه دارى جنت به من آن روز كه بخشند نگيرم * حاذق همه دانند تمناى كه دارى * ضرر و نفع چون دكان برچيد * يأس اندر حقيقت است و اميد حرص اندر ضمير روشن مرد * همچو دو دست در سراى سفيد * آيينهء دل از غم تو زنگ خورد * غمهاى فراخ سينهء تنگ خورد جام دل من اگر شكستى چه عجب * در بزم تو ميناى فلك سنگ خورد * راز تو نه در سكوت و آوا گنجد * اين باده نه در ساغر مينا گنجد گر مور ز خوان وسعتش ريزه خورد * در كاسهء چشم مور دريا گنجد